خرید بک لینک
دوست دارم وقتی میام اینجا از اتفاقات خوب و مثبت زندگیم بنویسم. از خوشحالی‌هام. اما چیزی به ذهنم نمیرسه. فکر میکنم مهمترین اتفاق خوب این روززها بوییدن گل شب بوی توی گلدونم بود. چند شب قبل. حس خوبی بود. مثل عاشق شدن. نه از اون عشق‌هایی که بعدا فقط پشیمونی میاره. حس خوبی بود چون گل شب بوی من پاکه، معصومه و جز خوبی و نیکی کار دیگه‌ای انجام نداده. هرگز به کسی آسیبی نرسونده و دلی رو آزرده نکرده........................................................دلم میخواد حرف بزنم. زیاد. اما دیگه حتی روم نمیشه حرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

خواب دیدم یه سری دوست و شاگرد دارم که قراره باهم یه پروژه رو به سرانجام برسونیم. تو حیاط خونه. طبق معمول همون حیاط قدیمی رو خواب دیدم. مادر یه چیزی رو تو حیاط می‌تکوند که یهو برف شروع کار کرد به باریدن. دونه‌های درشت برف، شلوغ اما بی‌صدا روی زمین میخوابیدن و یهو همه‌جا سفید شد. همه‌ی دوست‌ها و شاگردام یهو تبدیل شدن به کبوترها و پرنده‌های ریز و درشت؛ که هم ذوق برف رو داشتن هم از لرز سرما دسته‌جمعی پرواز میکردن به این‌طرف و اون‌طرف حیاط. من از ذوق برف عین یه بچه‌ی کوچیک بالا و پایین می‌پریدم و دادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

قرار بود برای دخترها کت بخرم. اما هر دوشون یه مدلی روانتخاب کردن که متاسفانه شامل اون سفارشهای قسطی نمی‌شد. بابا هم گفت که پول نداره. آبجی هم رفته بود تهران و نمیشد تو اون وضعیت بد ازش پول بخوام. برای همین گفتم صبر کنم تا سر ماه. حالا این چند روز هم مهمان داشتیم هم من کاهلی کردم و یادم رفت. الان رفتم که بخرم اما ناموجود شده بود. دخترا حتما ناراحت میشن. چه کنم؟

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

تو هفته‌ای که مادر رفته بود سفر حج، خونه مدام شلوغ بود. میدونم از سر مهر و محبتشون بود که میخواستن جای خالی مادر رو حس نکنیم. یه دو سه روزی هر بار که من دستم بند بود و مثلا شروع کار میکردن به کمک و شستن یه چیزی روی ظرفشویی یهو بهم میگفتن اینا چیه به در کابینت بالایی چسبیده؟ منم که چیزی نمیدیدم میگفتم نمیدونم نمیبینم. و منتظر بودم دستم که ازاد شد برم و ببینم چی میگن. گاهی یادم میرفت اما بلاخره دیدمش و واقعا متعجب بودم که اون چند قطره آب شربت یا روغن یا نمیدونم هر چیزی که بود، اینقدر زنگش نزدیک بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

امروز با همه اتفاقات بد و خوبش دوست داشتم بیام و از مثبت‌های زندگیم تو این روزها بگم. اما به خاطر یه اخلاق گند خودم توی این آخر شبی یه کاری کردم که حالا با گریه و دل شکسته بنویسم. تو پست قبلی ماجرا رو نوشتم..............................................بابا به خاطر بدهی‌هاش یه زمین‌ش که تو روستا بود و البته بزرگ هم نبود رو فروخت. زیاد نشد اما خب به ما هم یه سهم از اون پول داد. برای منم خوب شد. هممون تو بدهی بودیم و این پول بهمون کمک کرد. من مهمترین کاری که باید انجام میدادم این بود که برم دندون‌پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

دلم میخواد بنویسم. و طبق معمول همیشه یک عالمه حرف دارم. این بار وقتش رو داشتم اما دستم و دلم به نوشتن نرفت. الان هم خلاصه طوری مینویسم. طبق معمول هزار اتفاق افتاد تو این مدت. بعضی‌هاش که مهمتر هستن میگم.بعد جنگ مدارس مجازی شدن و خب دوباره سر و کله زدن با دانش‌آموزایی که مدام غایب بودن و موقع امتحانات کلی دردسر درست میکردن. عید که نداشتیم اما خب ما رسم و رسوم رو طبق هر سال به جا آوردیم. من یه بیماری گرفتم که حتی اسم هم نداره اما دکترها فقط گفتن حساسیت ! هرچی بود و البته هست، اوضاع ریه‌م خرابه. داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

هیچ خیلی بزرگ چی بگم پست قبلی رو وقتی نوشتم همونجور پای لپتاپ خوابم برده بود. صبح تو رختخواب یه عالمه فکر کردم که یادم بیاد توی وبلاگ ارسالش کردم یا نه. اما هیچی از آخرین جمله به بعدش یادم نمیومد.........................................خب حتی بعد پارگراف قبلی هم نتونستم چیزی بنویسم. چون کار داشتم یا مهمان اومد یا ... نمیدونم.......................................چی بگم؟ مادر چند روزه اجازه نداد که جوراب واریس رو براش بپوشم و الان رگ‌های پاش از قبل هم بدتر شده. چرا اینقدر سرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

کنار در آشپزخونه که بایستی درخت توی خیابون پشتی از تو پنجره‌ پیداست. بهش خیره شده بودم. باد توی برگ‌هاش میپیچید. تلالوء نور خورشید روی برگ‌های درخت اونارو مثل پولک‌های روی لباس کرده بود که تو حرکت می‌درخشند و سایه روشن میندازند. از زیباییش لذت می‌بردم. اصلا از هر موجودی، فارغ از جاندار یا بی‌جان، که بی‌تفاوت به زمانه و اتفاقاتش کار خودش رو میکنه لذت می‌برم. از برگ‌های پولک پولکی درخت تو خیابون پشتی، از لکه ابر تو آسمون، از بوی تازگی صبح قبل از طلوع آفتاب، از نیلوفر پیچی که بیخیال توقع من، رنگش صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

این مدت خیلی خودم رو نگه داشتم که گریه نکنم. در واقع خودمو نگه داشتم که بتونم استرس رو تحمل کنم ولی خیلی سخته. تو زندگی خیلیا اعتماد به نفس رو داغون میکنن. گاهی خانواده ، گاهی اساتید، گاهی همکاران، گاهی رئیست گاهی شاگردات.از خیلی از نسل تازه که بهش میگن زد متنفرم. از اینکه یه حرف ساده رو نمیفهمن. از اینکه عین زالو و بختک افتادن به جون خانواده‌هاشون و با بهترین قابلیتات زندگی می‌کنند، آیفون گرونبها میگیرن دستشون، پول دنیا رو خرج میکنن، بهترین لباس‌های مارکدار رو میپوشن و ... بعد به راحتی آب خوردنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

از عصر تا حالا وضو دارم. اما هنوز نماز نخوندم. چون ناراحت بودم. چون استرس دارم. هیچ کار دیگه ای انجام ندادم و همش میخوام برم نماز بخونم اما این حس استرس نمیذاره.سر چیزهای بیخود. شاید هم باخود. نمیدونم. چرا من این کار رو با خودم میکنم. انگار بعضی چیزها ژنتیکی به آدم منتقل میشه. مثلا این سیستم غلط اقتصادی بابا انگار ژنتیکی به ما منتقل شده و سفت و سخت در مغز ما رسوخ کرده.داداش از ارتفاع افتاد. دوتا دستش شکست. سرش آسیب دید. کمرش خیلی آسیب دیده. همون موقع‌ش هم بیکار بود. این مدت از شرمندگی یا هر چیز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی