از عصر تا حالا وضو دارم. اما هنوز نماز نخوندم. چون ناراحت بودم. چون استرس دارم. هیچ کار دیگه ای انجام ندادم و همش میخوام برم نماز بخونم اما این حس استرس نمیذاره.
سر چیزهای بیخود. شاید هم باخود. نمیدونم. چرا من این کار رو با خودم میکنم. انگار بعضی چیزها ژنتیکی به آدم منتقل میشه. مثلا این سیستم غلط اقتصادی بابا انگار ژنتیکی به ما منتقل شده و سفت و سخت در مغز ما رسوخ کرده.
داداش از ارتفاع افتاد. دوتا دستش شکست. سرش آسیب دید. کمرش خیلی آسیب دیده. همون موقعش هم بیکار بود. این مدت از شرمندگی یا هر چیز دیگهای نمیومد خونمون. این روزها کا کارهای باغ و ... بود ما دیدیمش. قرار بود کارهارو انجام بده. اما خب اینطوری شد و ...
هزینه زندگی خودش و زن و بچهش به عهده باباست. بماند چه هزینههایی برا عمل و عکس و گچ و ... شد. خودمون هم مشکل داریم. البته اینا همه فدای یه تار موش. منظور من اینه که این مدت به هممون چقدر فشار مالی میاد. حقوق منم که هرجا میرم کار میکنم شش ماه بعدش میدن. واقعا نمیدونم چرا اینقدر ملت بدقول هستن و نمیفهمن.
از آبجی پول قرض گرفتم. دلیلش رو بهش نگفتم. اگر میگفتم اونوقت ماجرا دوباره پیچیده میشد. هی میگفت نه بذار خودم حساب میکنم و ... نهایتا تو رودربایستی یا حس بد پول میداد و اونوقت دوباره من عذاب وجدان میگرفتم. گفتم با این پول برم برنج بخرم که تا چندماه مشکلی نداشته باشیم. اما بابا گیر داد تو برا چی میخوای برنج بخری و ... شرح دادم. مدام به بابا گفتم حتی اگر شده برنج سال قبل بخریم ولی نرخ مناسبتر باز هم خوبه. بیا همین الان سفارش بده بخر. گوش نداد. بعدا هم گوش داد اما همش دنبال برنج امساله. پدر من ول کن. فعلا یه چیزی بخریم که ارزشش مناسب باشه چند صباح دیگه به مشکل برنخوریم. محور اینه که دانه بلند نمیخورن. حتما باید باید از مدلهای خاصی برنج تهیه کنن برای همین نمیتونستم راحت برم دم مغازه و بخرم.
تا اینجاش مهم نیست. مهم اینه که این وسط یه چیزهای دیگهای هم برای خونه تهیه میکردیم. چون همه چیز داره گرون میشه هر چیزی رو باید عمده ای میتهیهم. بابا پول یعضیاش رو داد. بعضیاش هم من دیگه روم نشد بگم.
الان از اون پول نصفش مونده. من نتونستم برنج بخرم. یه عالمه چیزهای دیگه هم باید بخرم. حقوقم رو هم ندادن. مدرسه بهروز هنوز باهام قرارداد نبسته. احتمالا حقوق این مدرسه رو بدم برای بیمه. از مدرسه قبلی که سه ماه یه بار خبری از حقوق نیست و هنوز کلاسها هم روال درست خودش رو پیدا نکردن.
هوا هم قر و قاطی داره. یهو سرد میشه یهو گرم میشه. آبجی یه ساله گفته براش لباس مجلسی بدوزم اما وقت نمیکنم. حالا گفت آبان عروسی همکارمه اگه میشه زودتر آمادهش کن. باید یه عالمه چیز میز برا لباسه بخرم ولی نمیدونم چطور این پول رو دست نزنم.
مادر کماکان از فکر گذشته و گذشتهها بیرون نمیاد و هر فرصتی گیر میاره برا درددل، گله و شکایتِ روزگار رو به من میکنه. گاهی لحنش یه جوریه که انگار تقصیر منه. من نمیدونم چه کار براش بکنم. بعد فقط بهش میگم : «گذشته تموم شده این همه خودت رو برا شصت سال پیش، پنجاه سال پیش و این همه سال پیش اذیت نکن»؛ اونم بدتر ناراحت میشه و شروع کار میکنه دعوا با من که تو انصاف نداری و نمیفهمی من چه بهم گذشته و ...
گاهی دعا میکنم خدا ارامش رو بهش بده. شاید به خاطر داروهاشه که این همه دنبال غصههای گذشتهست. گرچه درکش میکنم. روزگار خیلی خیلی به مادرم بدهکاره. اما خب مقصرش من نیستم. من خودم بدبختیهای خودمو دارم.
..............................................
در زمان حاضر بابا و آبجی و اون یکی داداش کارگر گرفتن رفتن باغ. من و مادر خونه موندیم. من یه عالمه وقت گذاشتم تا از یه سایتی بتونم با ارزش مناسب برا خودم و آبجی پارچههای مورد نیازمون رو بخرم. اما دم آخر فهمیدم ای دل غافل اصلا قسطی نیست! این همه وقت گذاشتم الکی هدر شد. کاش تو شهر خودمون این قدر همه چیز گرون نبود. واقعا چرا این همه گرون میدن، چرا درکی ندارن از انصاف. بعضی چیزها هم که کلا گیر نمیاد.
توی یه برزخ گیر افتادم. خوش به حال بعضی معلمها مخصوصا نیروهای رسمی. یه درس دارن همونو تو چندتا مدرسه درس میدن. من امسال هشت تا درس متفاوت دارم! هزینههای زندگی نمیذاره یه مدت بیکار بشینم ببینم با خودم چند چندم.
گاهی دلم میخواد فقط بشینم تو خونه و خونهداری کنم. من برای این همه کار و فشار روانی بیرون ساخته نشدم. یه خواستگار خوب درست درمون هم ندارم که برم ... نه نه این یکی رو حتی نباید تصورش هم بکنم. وقتی فکر هزینهها رو میکنم و اون همه رسم و رسومات، اصلا نمیتونم به ازدواج فکر کنم. بماند که این روزها خواستگار رو باید تو فضای مجازی پیدا کنی. از راه درستش هیچ خبری نیست. منم که از این مدل کارها خوشم نمیاد. کلا بهش فکر هم نمیکنم.
با دوستم یه جورایی قهر کردم. سری قبل یعنی پارسال که مجبور شدم ندیدهش بگیرم به خاطر یه سری رفتارهای بدی بود که داشت. بعدا دیدم ملایم شده و برطرف شده بیخیال شدم. این تابستون خیلی اذیت شد. نمیتونم الان بگم چرا ولی یکی از دلایلش این بود که هیچ بیمهای براش رد نشده بود. با وجود طلبی که از مدرسهش داشت و بیمه هم براش رد نشده بود، من فهمیدم حقوق کمی هم بهش میدادن. در حالیکه طبق اداره کار باید دو برابرش رو میداد و بیمهش هم میکرد. اوایل تابستون ازش پرسیدم دستمزد معلما توی غیرانتفاعی به چه صورته و اون یه رقمی بهم گفت که خب باعث شد فکر کنم مدرسه بهروز بد نیست. یکی دو هفته پیش فهمیدم دستمزد ساعتی واقعی سه برابر این مبلغه. و خیلی ناراحت شدم. اما با مدیرش صحبت کردم که بیشتر بشه. هفته قبل در نهایت بهم گفت که زیاد نمیتونه صعودش بده و تلاش خودش رو میکنه و ...
دلم میخواست بزنم زیر ماجرا اما به یه شغل دیگه برای رد شدن بیمه نیاز دارم. حداقل خوبی این مدرسه اینه که گفته بیمه رو برام رد میکنه. به دوستم خروجی رو داشتم میگفتم. انتظار کمی دلجویی داشتم. یا درک حداقل. با اینکه روانشانسی خونده و مشاوره، اما یهو ابتدا کرد کلی حرف بد زدن که :" من هرگز خودمو ارزون نشون ندادم و خداروشکر همیشه سرم بالا بود و تو چه طور میتونی اینقدر خودت رو حقیر کنی برا این مبلغ کم و..." ادامهش بماند. شوکه بودم. آدمی که این همه سرش کلاه رفته حالا داشت این حرفا رو به من میزد. خیلی ازش ناراحت شدم. چرا واقعیت بیرونی خودش رو نمیبینه و مدام اصرار داره خودش رو بالاتر بدونه؟ چقدر راحت فراموش میکنه همین دو سه هفته قبل در حال گریه بوده به خاطر بدبیاری و شانسش! همین دو سه شب قبل این حرفهاش داشت برا من درد دل میکرد و غصههاش رو میشمرد! چرا من یادم میره که شخص خودشیفتهایه؟
به خاطر حرفاش گریهم گرفت. وضعیت به اندازه کافی بد هست، دیگه اینکه یه نفر اینطوری اونو بهت یادآوری کنه از همه چیز بدتره. جوابش رو ندادم. کلا جواب تلفن چند روز بعدش رو هم ندادم.
زیاد از هوش مصنوعی استفاده نمیکنم. این سری زدم :"چرا بعضیها آدمهای خودشیفته رو جذب میکنن؟" آخه به طرز عجیبی آدمهای زیادی تو زندگی من میومدن که خودشیفته بودن. مثلا همین دوستم این مدت مدام یه جملهای رو به خاطر بدشانسیش تکرار میکرد: " چطور میتونن یه نخبهی مملکت مثل من رو اینطوری اذیت کنن؟" شوخی نبودا... حتی تو گریه این جمله رو با عاتماد به نفس مدام میگفت. شاید هم باشه نمیدونم. اما خب فکر میکردم هوش مصنوعی بهم بگه :«چون بعضی آدمها کمبود دارن و وقتی یه خودشیفته ازشون تعریف میکنه، خیال برشون میداره که مورد احترام قرار گرفتن و به دنبال تایید هستن و ...» جز یکی از گزینههاش بود ولی من کمبود ندارم. مادرم یه جوری ما رو بار آورده که اگر هزاران هزاران تعریف از همه بشنویم ککمون هم نگزه! وارد جزییات نمیشم اما یکی از جواباش جالب بود و فکر میکنم اون برای من صدق میکرد. اینکه بعضی آدمها خیلی تلاش میکنن محترمانه رفتار کنن و مدام زشتی رفتار این خودشیفتهها رو برای خودشون توجیه میکنن تا خودشون دچار رفتار بدی نشن.
در واقع من مدام داشتم تحملش میکردم چون نمیخواستم بزنم تو ذوقش. چون نمیخواستم روزگار براش بدتر بشه. چون میخواستم به عنوان یه دوست ملاحظهش رو کرده باشم. اما خب آخرش این جماعت یه آسیبی به ما میزنن.
برچسب:
نویسنده: hichekheilibozorg