دوست دارم وقتی میام اینجا از اتفاقات خوب و مثبت زندگیم بنویسم. از خوشحالیهام. اما چیزی به ذهنم نمیرسه. فکر میکنم مهمترین اتفاق خوب این روززها بوییدن گل شب بوی توی گلدونم بود. چند شب قبل. حس خوبی بود. مثل عاشق شدن. نه از اون عشقهایی که بعدا فقط پشیمونی میاره. حس خوبی بود چون گل شب بوی من پاکه، معصومه و جز خوبی و نیکی کار دیگهای انجام نداده. هرگز به کسی آسیبی نرسونده و دلی رو آزرده نکرده.
.......................................................
دلم میخواد حرف بزنم. زیاد. اما دیگه حتی روم نمیشه حرف بزنم. یا شکوه و شکایت کنم. کاش آدم خوبی بودم. این روزها شدیدا به دیدن فیلم و سریال معتاد شدم. هیچ کدومشون حالم رو خوب نمیکنه. مدام تو زندگیهایی که توی فیلمها میبینم به دنبال یک نفر شبیه خودم هستم تا شاید دیدن خوشحالی اون منو به زندگی امیدوار کنه اما انگار شبیه من وجود نداره. نه که نباشه، هست اما نیست. لااقل در کمترین حد اون شخصیتها آدمهای زیبایی هستند که بالاخره زیباییشون یا اندام خوبشون اونا رو به یک سرانجام بهتر میرسونه.
گاهی صحنههای رمانتیک فیلمها رو بارها و بارها نگاه میکنم. اولش برام جالبه اما درنهایت فقط غمانگیزه. اینکه میدونی برای تو هرگز اتفاق نمیفته. چون من اون آدم توی فیلم نیستم. نه فقط ظاهر. بلکه هر چیزی. شرایط زندگی، دغدغههاش، آدمهای دور و برش و از همه مهمتر ارادهی محکم. چطور بعضی مردم از روی یک فیلم برای خودشون الگو انتخاب میکنن. من فقط برای چند لحظه میتونم همذاتپنداری کنم و بعد مدام توی ذهنم یه صدایی میگه: "این فقط یه فیلمه، اینا دوتا بازیگر هستن که به هم ربطی ندارن... این فقط فیلمه... اینم دروغه".
چند بار به خانواده گفتم که حالم خوب نیست ولی خب برای کسی مهم نبوده. توقعی ندارم. حال اونا هم خوب نیست. اما اونا یه فرقی دارن. بود یا نبودشون مهمه. برای همین هم ادامه میدن. ... ولش کن نمیخوام وارد این یکی مبحث بشم. نمیدونم چرا دوباره گفتمش. فقط میدونم انگیزهای برای ادامه دادن یا تلاش کردن ندارم. میدونم نیاز به درمان دارم. اما مدام یه سوال میاد توی ذهنم"خب که چی؟"
در روز جاری مادر گیر داد که حتما برو حمام. بو گرفتی. امیدوارم تو محل کار کسی متوجه بوی بد من نشده باشه. اینکه چه فکری دربارهم بکنن مهم نیست. اینکه این بو آزارشون نداده باشه مهمه.
مهمونا کمتر شدن. فقط خدا میدونه چقدر پول خرج سفارش سوغاتی کردیم و هنوز هم ادامه داره. از سفرهای مذهبی بیزار شدم.
یکی از اقوام پولدارن. مادر برای هدیه سوغاتیشون مجبور شده حدود پنج تا ده میلیون فقط برای این یه خانواده خرج کنه. چون میخواد اونا راضی باشن! قبول دارم که آدم باید هدیهای که میده به مردم، درست حسابی و آبرومند باشه اما ... من خیلی ازین وضعیت خستهم.
حال ندارم بیشتر ازین درباره این مبحث بنویسم.
روی قلبم سنگینی هزار فکر و ناراحتی اذیت میکنه. اما توان اعتراض و شکایت رو ندارم. درسته زیاد غر میزنم اما منظورم اعتراض پیش خداست. من حتی بندهی نیمه خوبی هم نبودم، چطور میتونم از زندیم به درگاه اون شکایت ببرم؟ از هر طرف بهش نگاه میکنم، میبینم خیلی هم بهم لطف شده و لایق شکایت کردن نیستم.
تو روی گلهام و سبزیها خیلی شرمندهم. هر روز یک عالمه وقتمو هدر میدم در حالیکه باید برم و بهشون رسیدگی کنم. میخواستم گلهای نرگس رو جابجا کنم اما یا فرصت نشد، یا یادم رفت و یا تنبلی کردم. حالا دوباره امسال مثل پارسال خفه شدن و قراره بدون شکوفه رشد کنن و ...
نمیدونم دیگه چه کار بدی هست که انجام نداده باشم. اما میدونم از هزاران هزارش یه درصد رو هم نگفتم و نمیتونم بگم.
دلم میخواد گوشیم رو خاموش کنم و یه مدت یه گوشهای تنها باشم. دور از همه و هر چیزی. اما مسئولیت بعضی کارها نمیذاره.
برچسب:
نویسنده: hichekheilibozorg