خرید بک لینک

خواب دیدم یه سری دوست و شاگرد دارم که قراره باهم یه پروژه رو به سرانجام برسونیم. تو حیاط خونه. طبق معمول همون حیاط قدیمی رو خواب دیدم. مادر یه چیزی رو تو حیاط می‌تکوند که یهو برف شروع کار کرد به باریدن. دونه‌های درشت برف، شلوغ اما بی‌صدا روی زمین میخوابیدن و یهو همه‌جا سفید شد. همه‌ی دوست‌ها و شاگردام یهو تبدیل شدن به کبوترها و پرنده‌های ریز و درشت؛ که هم ذوق برف رو داشتن هم از لرز سرما دسته‌جمعی پرواز میکردن به این‌طرف و اون‌طرف حیاط. من از ذوق برف عین یه بچه‌ی کوچیک بالا و پایین می‌پریدم و داد میزدم:"برف...برف..." عجیب بود که مادرم هیچی نمی‌گفت. عجیب بود که دعوا نکرد و با یه لبخند رفت تو خونه و من باز هم شادی کردم. نمیدونم کدوم دوست یا شاگرد یا هرکی اون وسط تبدیل شده بود به یه توله‌ی پلنگ که تلاش می‌کرد با غرش و به اطراف پریدن پرنده‌ها رو جمع کنه و نذاره دور بشن. هر کی بود، خیلی مطمئن بود و من برعکس واقعیت توی خوابم اونو بغل می‌گرفتم و با همه‌ی وحشی بودنش اطمینان داشتم که به من آسیبی نمیزنه. خیلی پرقدرت و محکم از تو دست‌های من خودشو بیرون می‌کشید و کارش رو انجام می‌داد اما باز هم میومد طرف من و با همه چنگ و دندونی که به بقیه نشون می‌داد پیش من آروم بود و کاری نمی‌کرد.

خوابم رو دوست داشتم. برام مهم نیست چه تعبیری داره. خوابم رو دوست داشتم.

..............................................................

این مدت بارون خوبی زد. برف خوبی هم زد. کم بود اما امیدوارکننده بود. شاید بهترین اتفاق این روزها همین بود. گاهی هم بوییدن گل شب‌بو.

تازه یادم افتاد میخواستم یه غذاهایی درست کنم اما یادم رفته. باشه برای روز بعد. امیدوارم یادم نره. امیدوارم شیر خراب نشه. الان ده روزه که درش باز شده.

مادر این روزها خیلی داغون شده. یه سفر حج رفتن، چه ماجراهایی که به دنبال نداشت. من حتی هنوز هم توان حرف زدن درباره اتفاقات افتاده رو ندارم. فقط همین رو بگم که هممون افسرده شدیم. هر کدوم یه جوری. اما مادر خودش از همه بیشتر داغون شده. به خاطر اتفاقاتی که این یکی دو هفته افتاد. چطور میشه که یه نفر این‌همه بدشانس باشه. گاهی بی‌نهایت از پدرم متنفر میشم. باید جداگانه یه روز برای خودم، نه اینجا، بنویسم که چی شد این هفته. مادر که داغون باشه ماهم داغون میشیم. مادر برای ما سه‌تا دختر درد دل می‌کنه اما خب کاری از ما برنمیاد.

این هفته می‌گفت از اتاقم متنفرم دلم نمیخواد حتی برای استراحت یا خواب هم برم تو اون اتاق. دلم ازش سیاه شده. و خدا میدونه که چقدر حق داشت.

دستام عین دست‌های یه زن هفتادساله شده. یادم میره مرطوب‌کننده بزنم. هروقت هم یادم هست مشغول کاری هستم که نباید چیزی به دستم باشه. چرا من اینطوری‌ام؟ یا فراموشکار یا گرفتار. هیچ‌وقت نمی‌تونم مثل بقیه به خودم رسیدگی کنم. یه مقدارش اعتقادی به این کارهای زیبایی ندارم و به نظرم پول هدر دادنه. چرا یه زن این همه تلاش کنه و پول دربیاره که برای زیباتر دیده شدن در چشم دیگران اینطوری خرجش کنه؟ مگه مردهای این جامعه هم به خودشون میرسن؟ اصلا ظاهر نه، مگه مردهای این جامعه اخلاق و اعتقاداتشون رو بهتر می‌کنن که زن‌ها اینطوری دارن خودشون رو به آب و آتیش میزنن که مثلا به روز و زیبا باشن؟ چرا این همه هزینه؟ برای این مردها؟ این‌هایی که هم خیانت می‌کنن هم بداخلاقی، هم همیشه بی‌پولن و بی‌خاصیت. نمیفهمم چرا زن‌های این مملکت و حتی دنیا، اینطوری خودشون رو اسیر و عبیر زیباشدن کردن. نمیدونم. شاید اشکال از منه.

هفته‌ی قبل شب یلدا همه جمع شدیم خونه. حتی آبجی گفت دامادشون هم میاد. هم خیلی خوشحال شدیم هم من کمی ناراحت شدم. خوشحال برای اینکه میاد خونمون و تو دورهمی ما هست، ناراحت از اینکه بابا تو این وضعیت مالی بد مجبور شد به خاطر دامادِ داماد از بیرون شام بخره و شام ساده‌مون به چیز دیگه‌ای تبدیل شد. بماند که دامادِ داماد هم احتمالا یه جاهایی از مهمونی معذب میشد و به زور خودش رو همراه جمع نشون می‌داد. با این همه، خوش گذشت. یه عالمه خندیدیم. مخصوصا سر فال حافظ که امسال هم دادیم بچه‌مون فال بگیره و بخونه. از اونجایی که خیلی اهل حافظ‌خوانی نیستیم فقط تفأل زدیم و تفسیرش رو خوندیم. و یک عالمه سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم.

فال بابا و مامان شاید به خاطر نیتشون، شاید به خاطر دلشکستگی مادر چیزی دراومد که باید درمیومد. اما برای بقیه، از اونجایی که حافظ می‌دونست نیتمون فقط سرگرمیه، یه چیز بی‌ربط و مسخره برامون می‌اومد. برا من که عشقی بود و یه سری تذکرات بهم داده بود که یادم نیست ولی خب از اونجایی که نه قبلا ماجرای عشقی داشتم نه الان دارم و نه امیدی به داشتنش در آینده هست، کلا همون لحظه فراموشش کردم.

حرف‌های زیادی برای گفتن هست. اما نمیتونم بگم. چون نمیشه بیشتر از این از خانواده‌م بد بگم. چون هر بار یه جوری بهم یه محبتی می‌کنن و تهش من به خودم می‌گم چقدر آدم بدی هستم.

این روزها آدم بد‌اخلاقی هستم که همه زورش رو میزنه که اینطور نباشه. من حتی دیگه حال ندارم فکر کنم چرا. شاید چون شرمنده‌م. از خودم، از خانواده، از شاگردام، از دنیا از زندگیم، از خدا. شاید چون خسته‌م از فکر کردن، از تلاش بیهوده، از به جایی نرسیدن، از کم بودن، از هیچ بودن.

بعضی وقتا که زیاد هم نیست، به خودم انگیزه میدم، برنامه‌ریزی می‌کنم اما انگار روزگار ....

ولش کن. چرا حرف میزنم؟ چرا دوباره ابتدا کردم به ناله و... که چی؟

بابا تلاش زیادی میکنه که خوب باشه و ما رو راضی نگه‌داره اما نمیتونم حسش کنم. انگار از ته دل نیست. انگار برای اینه که کارش راه بیفته. شاید هم هست. من هم تلاش زیادی می‌کنم که بداخلاق نباشم اما خب گاهی سخته. و اینقدر دلم از دنیا و زندگی خسته و سیاه شده که نمیتونم حتی لبخند بزنم. برای همین هم وقتی که بی‌نهایت مودبانه رفتار می‌کنه و پشت‌ سرهم با عذرخواهی و ببخشیدگفتن، یه درخواستی مثل " بابا میشه یه کم شام به من بدی؟" یا " میشه لطفا لباس‌های منو بشوری" یا " میشه به مادرت بگی..." یا هر چیز ساده‌ی دیگه، من فقط از خودم متنفر میشم. این روزها دوز تنفر از خودم خیلی رفته بالا. کاش میشد از این خونه بزنم بیرون.

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی