این مدت خیلی خودم رو نگه داشتم که گریه نکنم. در واقع خودمو نگه داشتم که بتونم استرس رو تحمل کنم ولی خیلی سخته. تو زندگی خیلیا اعتماد به نفس رو داغون میکنن. گاهی خانواده ، گاهی اساتید، گاهی همکاران، گاهی رئیست گاهی شاگردات.
از خیلی از نسل تازه که بهش میگن زد متنفرم. از اینکه یه حرف ساده رو نمیفهمن. از اینکه عین زالو و بختک افتادن به جون خانوادههاشون و با بهترین قابلیتات زندگی میکنند، آیفون گرونبها میگیرن دستشون، پول دنیا رو خرج میکنن، بهترین لباسهای مارکدار رو میپوشن و ... بعد به راحتی آب خوردن فحش میدن به بالا تا پایین دین و خانواده و جامعه و فرهنگ و ... از اینکه حاضر نیستن این همه تلاش و زحمت دیگران رو ببینن، از اینکه این همه تحت تاثیر فضای مجازی هستن و حاضر نیستن دوتا کتاب ادبی یا تاریخی یا حتی رمان درست درمون بخونن، از این دگمیشون و شستشوی مغزی که داده شدن، از اینکه قدر هیچ چیزی رو نمیدونن، از بیادبیهای زیادشون که خیال میکنن شجاعته و بهش افتخار میکنن، از ...
معلم بودن رو خیلی دوست داشتم یا شاید هم هنوز در پستوی قلبم دوست دارم، اما با این نسل الان واقعا پشیمونم. خیلی وقتا دلم میخواد خودمو تو اتاق حبس کنم و بیرون نیام. از این همه فشار روانی که بچههای این نسل به آدم وارد میکنن خستهام. از اینکه پشت سرم بد میگن فقط چون روی تمرینات سخت گرفتم که انجام بشه، خستهم، از اینکه کارها و پروژههای خودمم داره ضعیفتر از شاگردام از آب درمیاد بیزارم. همه چیز براشون مسخرهست. هیچ چیزی رو جدی نمیگیرن اما به راحتی آب خوردن، گند میزنن به فرهنگ و تمدن و دین و ...
مثلا هر کار ناشایستی براشون افتخاره اما تا نصیحتشون میکنی یهو آغاز میکنن به توهین کردن اونم به اعتقاداتت و ... هر جور توهین و تحقیری میکنن و بعد هم انتظار دارن عین قبل براشون هرکاری بکنی.
احساس درماندگی شدیدی دارم از اینکه همه توانم رو براشون گذاشتم و با آینده نگری برای همشون سعی کردم کمکشون کنم اما فقط توهین، تحقیر، بی ادبی، قدرنشناسی و در نهایت بدگوییها نصیبم شد. هرکسی بهم نگاه میکنه انتظار دارم سرزنش بشم. همه اینا فقط به یه دلیل ! فقط چون اونا خیلی تنبل هستن و تحمل یادگیری ندارن و نمیخوان با زحمت چیزی رو یاد بگیرن.
نمیخواستم نمره مفت بهشون بدم. میخواستم همشون یه چیزی حداقل یاد بگیرن. یا لااقل همشون کار انجام بدن. اما ... رسید به جایی که فقط برای اینکه کار انجام ندن یا هرجور دلشون میخواد انجام بدن(که متاسفانه خیلی چیزها رو بلد نیستن) ابتدا کردن بیادبی کردن، توهین کردن و ... به حرمت معلم بودن و بزرگتر بودن رعایت حالشون رو کردم اما حالا از خودم بیزارم که براشون زحمت کشیدم.
از اینکه هیچ کجا و هیچ کسی از حقوق ما دفاع نمیکنه. از اینکه هیچ کسی برای معلما مشاوره نمیذاره. از اینکه هر اتفاقی میفته باید به نفع دانشآموز باشه. از اینکه خودم و شخصیتم هیچ وقت عوض نمیشه و همیشه سفت و سخت دلسوزی میکنم براشون. از اینکه یادم میره هر سال، هر ترم چطور اذیتم میکنن...
همیشه خودشون و خانوادههاشون طلبکارن.
یکی از شاگردام تو کلاس دوازدهم میخواست ترک تحصیل کنه. دلم سوخت اصرار کردم بیاد دیپلمش رو بگیره، بعد امتحانات با اینکه نمره 15 داده بودم بهش معلوم شد، در مجموع نمرات سال رد شده، من خودم کلی حساب کتاب کرده بودم اما به خاطر مجازی شدن مدارس ظاهرا فرمول میانگین گیری دروس متفاوت شده بود. مادرش بهم پیام میداد و طلبکارانه منو سرزنش میکرد که دخترم به خاطر شما اومده امتحانات رو داده حالا چرا افتاده؟!
البته دو سه تا درس افتاده بود. خلاصه که اطمینان دادم که کمکش میکنم و نمره پاسی رو هم بعدا بهش دادم. اما حرفم روی مادرشه! آخه دیگه یه معلم چقدر برای بچههاتون تلاش کنه راضی میشین؟
از خودم بیزارم که یادم میره نباید به کسی کمک کنم. نباید دلسوزی کنم. نباید به آیندهشون فکر کنم. چرا شخصیت من تغییر نمیکنه؟ چرا نمیتونم این عادتها رو از خودم دور کنم و خودخواه باشم. چرا زجری که از دستشون میکشم یادم میره؟
برچسب:
نویسنده: hichekheilibozorg