خرید بک لینک

دلم میخواد بنویسم. و طبق معمول همیشه یک عالمه حرف دارم. این بار وقتش رو داشتم اما دستم و دلم به نوشتن نرفت. الان هم خلاصه طوری مینویسم. طبق معمول هزار اتفاق افتاد تو این مدت. بعضی‌هاش که مهمتر هستن میگم.

بعد جنگ مدارس مجازی شدن و خب دوباره سر و کله زدن با دانش‌آموزایی که مدام غایب بودن و موقع امتحانات کلی دردسر درست میکردن. عید که نداشتیم اما خب ما رسم و رسوم رو طبق هر سال به جا آوردیم. من یه بیماری گرفتم که حتی اسم هم نداره اما دکترها فقط گفتن حساسیت ! هرچی بود و البته هست، اوضاع ریه‌م خرابه. داروهایی که دکتر داد بهم نساخت و کلی عوارض داشتن که از بین رفتن صدا و حنجره‌م و گرفتگی بیش از حدش هنوز مونده. بماند که جامع خوب هم نشدم. به خاطر این بیماری کلی بدهکار خانواده شدم.

تو مدارس دیگه دنبال کار رفتم ولی ظاهرا خبری نیست. نمیدونم هنوز شاید هم معلوم نباشه. اما خب...

مادر هفته قبل عمل داشت اگر بعدا حوصله داشتم اطلاعاتش رو میگم اما واقعا دیگه کشش و تحمل خونه رو ندارم. تحمل استرس‌های وارداتی از طرف مادرم رو ندارم. تحمل رفتارهای بابا رو ندارم. تمام مدت دلم میخواد دراز به دراز بگیرم بخوابم.

...................................................

یه روز حال و احوالم رو زدم تو اینترنت . به طور خلاصه بگم برام اومد: آن‌هدونیا (Anhedonia) یا عدم لذت‌بردن؛ مکانیسم دفاعی ؛ خاموشی؛ خلأ وجودی؛ غریزه بقا؛ مسئولیت‌های اجباری و زنجیرهای اجتماعی؛ حالت «خلبان خودکار»؛ شکاف بین «بودن» و «نمایان بودن»؛ شرم از «بی‌کفایتی»(!)؛ مقایسه ناخواسته؛ جنگ فرسایشی.

برا شرح هر کدومش باید یه طومار بنویسم.

نمره‌ها رو هنوز نفرستادم. استرس کارهای نکرده زده به معده‌م. حتی آب میخورم انگار آتیش میشه میزنه به جونم. دلم میخواد طومارها رو بنویسم اما ...

دیشب خواب دیدم برف میاد. وسطه چله تابستون برف میزد. به چه درشتی! و من برف میخوردم، انگار که بستنی میخورم. آخ برف، برف عزیز.

وزنم خیلی رفته بالا. قوزی شدم. گاهی به پیرمردهایی که زن جوون میگیرن نگاه میکنم. به خاطر همنشینی با زن جوون احساس جوونی دارن و حتی ظاهر و بنیه‌شون سال‌ها جوونتر میشه.

من همنشین دوتا آدم هفتادساله‌ی بیمارم. ذهن و روحم خسته‌ست. احساس میکنم از درون یه آدم صدساله‌م.

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی