خرید بک لینک

امروز با همه اتفاقات بد و خوبش دوست داشتم بیام و از مثبت‌های زندگیم تو این روزها بگم. اما به خاطر یه اخلاق گند خودم توی این آخر شبی یه کاری کردم که حالا با گریه و دل شکسته بنویسم. تو پست قبلی ماجرا رو نوشتم.

.............................................

بابا به خاطر بدهی‌هاش یه زمین‌ش که تو روستا بود و البته بزرگ هم نبود رو فروخت. زیاد نشد اما خب به ما هم یه سهم از اون پول داد. برای منم خوب شد. هممون تو بدهی بودیم و این پول بهمون کمک کرد. من مهمترین کاری که باید انجام میدادم این بود که برم دندون‌پزشکی. خیلی وقت بود عقب مینداختم دیگه کار به جاهای باریک کشید و این اواخر درد می‌پیچید تو دندونا و نمیذاشت زندگی کنم. میدونستم خیلی گرون شده اما فکر نمی‌کردم اینقدر. به هر حال رفتم و بعد عکس گرفتن معلوم شد فقط دوتا دندون نبوده! اینجوری که آقای دکتر درباره دندونام گفت فکر کنم خرج زندگی آقای دکتر و خانواده‌اش رو برای این دوماه من تامین خواهم کرد. بعله.

هفته‌های قبل رفتم. این هفته هم سه روز میرم.

البته نتونستم جلوی طمع خودم رو بگیرم و فکر کردم باید حتما حتما چیزهایی که نیاز دارم رو و هر سال دارم بابتش اذیت میشم، تا شرایطش رو دارم تهیه کنم. مثلا یه کفش چرم طبیعی. چرا هر سال باید کفش بخرم و جنسش خوب نباشه تا سال بعد نمونه؟ پس خریداریمش.اینجوری هر سال مجبور نیستم هی کفش بخرم. خب. اعتراف می‌کنم طمع هم کردم و حرف‌های عرضهنده منو گول زد و یه کیف گرون هم سفارشم. درباره کیف پشیمون شدم ولی وجهه غرورم نذاشت برم پسش بدم و اینا...

چندتا پارچه خوشگل هم تهیهم که الان از بعضی‌هاش خیلی پشیمونم ولی کاریست که شده و دارم خودم رو تنبیه می‌کنم. و تصمیم گرفتم دیگه به این راحتی‌ها پارچه نخرم.

یه پالتوی به‌روز هم خریداریم که مجبور بودم بخرم و گرونش رو نخریداریم چون هدفم این بود که شکم لامصب که وقت نمی‌کنم با ورزش آبش کنم تو لباس جا بشه. راضی‌ام از این خریداریم. خداروشکر.

به زور دارم جلوی ولخرجی‌هام رو میگیرم.

در روز جاری فقط سه نفر از دانش‌آموزام اومده بودن اما من تا در توانم بود درس دادم و کلاسم یه سره پر بار بود. اینم نبود که حوصله‌شون سر بره یا چیز دیگه. برای همین خیلی برام لذت‌بخش بود. برگشتنی بارون خیلی شدید میزد. هفته‌های قبل یه عالمه برف میزد. خیلی خوشحالی‌کردم به خاطرشون. میدونم همه برف رو دوست دارن. اما گاهی فکر میکنم کاش جهنمی نباشم و تو بهشت هم برف باشه. همون ته مه بهشت، یه گوشه کنار دیوارش یه متر جا بدن بهم؛ اما برف بزنه. زیاد برف بزنه. همش برف بزنه.

پارچه زن داداش‌ها رو بهشون برگردوندم. وقت نمی‌کنم حتی لباس خودم رو بدوزم. شاید دلخور شده باشن اما دیگه یه باری بود که از روی دوشم برداشتم.

من آدم پرحرفی‌ام. بیشتر وقت‌ها حرف میزنم. چرا اینطوری شدم نمیدونم. شاید ژنیتیکی باشه. شاید هم ماجرایی تو زندگیم اتفاق افتاده و باعث شده اینطوری باشم. نمیدونم. اما الان چند ساله که همیشه دعا میکنم کاش خداوند این طمع حرف زدن رو از من بگیره. یه اخلاق بدی هم که دارم اینه که بدون اینکه متوجه بشم بعضی وقت‌ها واکنش شتابان و شدیدی نسبت به بعضی چیزها دارم. گاهی اصلا متوجه نمیشم تا وقتی که نفر مقابل آغاز میکنه به موضع گرفتن و ناراحت شدن، و من تازه میفهمم که قیافه‌م متناسب با فکر و کاری که میخواستم رفتار نکرده. و خیلی عصبانی طور یا ترسناک بوده. کاش خداوند منو با یه چهره مهربون‌تر خلق کرده بود.کاش... کاش ....

آدم‌هایی که به لحاظ روحی وابستگی شدید به فضای مجازی پیدا کردن و تعدادشون هم خیلی زیاده،اکثرا افسرده هستن و خودشون رو از بیرون به اشتباه چیز دیگه‌ای میبینن. در نهایت به نظرم تبدیل میشن به موجودات معلول و ناتوانی که وقتی اینترنت و موبایل رو ازشون بگیری تا مدت‌ها در استرس و فشار روانی بیش از حدی به سر میبرن. بعضی‌هاشون میدونن و بعضی‌هاشون نه. بعضی شاگردهام تو این مدت که نت نبود میگفتن داغون شدیم. بعضیاشون اینقدر به هوش مصنوعی و چت جی بی تی وابسته بودن که ...

منم از اینترنت زیاد استفاده ی‌کنم. اما دیدن آدم‌هایی که سبک زندگی دیگران توی اینترنت به چشمشون قشنگ میاد و از سر جوگیری و درک اشتباه مدام دنبال تغییر زندگی‌شون هستن برام واقعا ناراحت‌کننده‌ است. چون وقتی بهشون میگی که زندگی‌شون و یا ظاهرشون عالی و خوبه؛ باور نمی‌کنن. فکر میکنن داری تعصب نشون میدی یا از سر امل بودن و عقب افتادگی و یا در مثبت‌ترین حالت از سر به روز نبودنته.

نمی‌دونم شاید باز هم من اشتباه میکنم. اما خیلی وقت‌ها از خودم میپرسم: چرا من باید سبک زندگیم رو عوض کنم؟ مگه مدل زندگی من یا ظاهر من آسیبی به دیگران زده؟

یه جوش روی دماغم بود. حالا جاش مونده. بدجوری هم مونده. از نزدیک عین جادوگرای توی فیلما شدم. یادم میره برم دکتر.

الان یادم افتاد که در زمان حاضر نه صبحانه خوردم نه ناهار نه شام. گرسنه‌م نیست اما طمع خوردن اون چیزی که تو یخچاله رو دارم. البته نمی‌خورم. در روز جاری ظهر فقط چای و بیسکوییت خوردم. با یه مقدار کوچولو تخمه. همین بسه.

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی