خرید بک لینک

تو هفته‌ای که مادر رفته بود سفر حج، خونه مدام شلوغ بود. میدونم از سر مهر و محبتشون بود که میخواستن جای خالی مادر رو حس نکنیم. یه دو سه روزی هر بار که من دستم بند بود و مثلا شروع کار میکردن به کمک و شستن یه چیزی روی ظرفشویی یهو بهم میگفتن اینا چیه به در کابینت بالایی چسبیده؟ منم که چیزی نمیدیدم میگفتم نمیدونم نمیبینم. و منتظر بودم دستم که ازاد شد برم و ببینم چی میگن. گاهی یادم میرفت اما بلاخره دیدمش و واقعا متعجب بودم که اون چند قطره آب شربت یا روغن یا نمیدونم هر چیزی که بود، اینقدر زنگش نزدیک به رنگ کابینت بود که با کلی دقت کردن متوجهش شدم. چطور اینا شتابان میدیدنش و اینقدر با سرعت هی تذکر میدادن که این چیه و پاکش کن؟! من لابلای کارها فراموش میکردم اما اینقدر مدام، هر کدومشون، هی تکرارش کردن تا یه روز بیخیال همه چیز شدم و تمیزش کردم.

به نظر خاطره‌ی مسخره‌ای میاد اما تو ذهن من موند چون هر وقت میخوان بیان خونه تن و بدن من میلرزه. چشمشون میچرخه و یه عیبی ایرادی از یه جایی پیدا میکنن و هی به آدم میگن. گاهی راه حل میدن که اینجور کن و اون جور کن. گاهی از خونه خودشون که چطور این موارد توش نیست رو میگن. گاهی هم به اسم کمک یه مدلی اون کار رو انجام میدن که حتما و مطمئنا شرمنده بشی و از خودت خجالت بکشی.

کاری ندارم به اینکه خونه‌های خودشون چطوریه اما راستش تازها دوست ندارم بیان خونمون. دلم میخواد استراحت کنم. دلم میخواد تنها باشم. اصلا دلم میخواد خونه کثیف باشه. دلم میخواد سال به سال نه بشورم نه بپزم نه تمیز کنم ... دلم میخواد بدون اینکه هر بار نگران قضاوت شدن و حرف شنیدن باشم زندگی کنم. دلم میخواد پولم خرج چیزی بشه که دوست دارم نه اینکه هر بار هی خورد و ریزهای خانه‌داری رو بخرم. هر بار که میخوان بیان خونه ما انگار دشمن میخواد بیاد.

آبجی هر وقت میاد خونه ما و سرویس بهداشتی برق نمیزنه، یه جوری مثلا زیرزیرکی میشوره و برق میندازتش که شرمنده بشی. چون شوهرش وسواس داره . باید همه چی تمیز باشه و برق بزنه. گرچه نیتش خوبه اما من واقعا از اینکه مدام برای این حجم تمیزی سرویس بهداشتی یه اسکاچ بگیرم دستم و هی هر روز بسابم حالم به هم میخوره. این چه مدل زندگیه که مردم فکر میکنن حتما باید همه چی برق بزنه؟

به خاطرش مدام باید وقت بذاری و دست و پا و کمرتو نابود کنی. اصلا فرض که ما خیلی کثیفیم. بپذیریدش. اگر خوشتون نمیاد هی راه به راه نیاین خونه ما.

مادر امشب همه‌شون رو دعوت کرده. بهش میگم چرا هیچوقت به من و زندگی شخصی من فکر نمیکنی؟ میگه حالا مگه میخوای چه کار کنی؟ غذا رو که خودم میپزم. برو سراغ کارهای خودت. اره ارواح خود من که فقط یه غذا پختنه. دو ساعت دیگه میاد التماس میکنه سرویس‌ها رو بشور، جارو بزن، زیر تلویزیونی رو تمیز کن گرد و غبار نباشه. سالاد درست کن. ظرف‌ها رو آماده کن ... فلان کن .... بهمان کن...

.......................................................

آبجی رفته دماغشو عمل کرده. یهویی تصمیم قطعی گرفت که عمل کنه. نمیفهمم چرا ادم باید این همه پول بده که دو میلیمتر دماغش کم بشه! خلاصه که خودش یه هفته‌ست داره درد می‌کشه ما هم کل خانواده باید تلاش کنیم که کارهاش راه بیفته و چیزهای مقوی آماده کنیم و ... میدونم یه وقت‌هایی اینقدر به ما محبت کرده که همه‌ی این کارها هم جبرانش نمیکنه اما من واقعا دلم میخواد بخوابم. دلم میخواد حداقل یه هفته، یه هفته برای خودم زندگی کنم و استرس دیگران رو نداشته باشم.

از بیخوابی و بدخوابی دوباره حالم داره بد میشه. اما حتی جرات ندارم بخوابم. چون میان بالا سرم و ناراحت میشن که چرا ما کار میکنیم و تو خوابی. یا بعدا چون خوابیدم باید یه عالمه تو خونه کار کنم که جبران خوابم بشه که هی بهم تیکه نپرونن و نیش و کنایه نزنن. یا حتی تو خواب هم باید استرس داشته باشم نکنه مادر یا بابا بیان و بدجور با عصبانیت بیدارم کنن. دلم میخواد یه ساعت با ارامش بخوابم.

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی