هیچ
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
دوست دارم وقتی میام اینجا از اتفاقات خوب و مثبت زندگیم بنویسم. از خوشحالیهام. اما چیزی به ذهنم نمیرسه. فکر میکنم مهمترین اتفاق خوب این روززها بوییدن گل شب بوی توی گلدونم بود. چند شب قبل. حس خوبی بود. مثل عاشق شدن. نه از اون عشقهایی که بعدا فقط پشیمونی میاره. حس خوبی بود چون گل شب بوی من پاکه، معصو...
برف
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
خواب دیدم یه سری دوست و شاگرد دارم که قراره باهم یه پروژه رو به سرانجام برسونیم. تو حیاط خونه. طبق معمول همون حیاط قدیمی رو خواب دیدم. مادر یه چیزی رو تو حیاط میتکوند که یهو برف شروع کار کرد به باریدن. دونههای درشت برف، شلوغ اما بیصدا روی زمین میخوابیدن و یهو همهجا سفید شد. همهی دوستها و شاگرد...
چه کنم؟
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
قرار بود برای دخترها کت بخرم. اما هر دوشون یه مدلی روانتخاب کردن که متاسفانه شامل اون سفارشهای قسطی نمیشد. بابا هم گفت که پول نداره. آبجی هم رفته بود تهران و نمیشد تو اون وضعیت بد ازش پول بخوام. برای همین گفتم صبر کنم تا سر ماه. حالا این چند روز هم مهمان داشتیم هم من کاهلی کردم و یادم رفت. الان رفت...
زندگی مسخره
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
تو هفتهای که مادر رفته بود سفر حج، خونه مدام شلوغ بود. میدونم از سر مهر و محبتشون بود که میخواستن جای خالی مادر رو حس نکنیم. یه دو سه روزی هر بار که من دستم بند بود و مثلا شروع کار میکردن به کمک و شستن یه چیزی روی ظرفشویی یهو بهم میگفتن اینا چیه به در کابینت بالایی چسبیده؟ منم که چیزی نمیدیدم میگفت...
کف دست
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
امروز با همه اتفاقات بد و خوبش دوست داشتم بیام و از مثبتهای زندگیم تو این روزها بگم. اما به خاطر یه اخلاق گند خودم توی این آخر شبی یه کاری کردم که حالا با گریه و دل شکسته بنویسم. تو پست قبلی ماجرا رو نوشتم..............................................بابا به خاطر بدهیهاش یه زمینش که تو روستا بود ...
آن هدونیا
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
دلم میخواد بنویسم. و طبق معمول همیشه یک عالمه حرف دارم. این بار وقتش رو داشتم اما دستم و دلم به نوشتن نرفت. الان هم خلاصه طوری مینویسم. طبق معمول هزار اتفاق افتاد تو این مدت. بعضیهاش که مهمتر هستن میگم.بعد جنگ مدارس مجازی شدن و خب دوباره سر و کله زدن با دانشآموزایی که مدام غایب بودن و موقع امتحانا...
چی بگم
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
هیچ خیلی بزرگ چی بگم پست قبلی رو وقتی نوشتم همونجور پای لپتاپ خوابم برده بود. صبح تو رختخواب یه عالمه فکر کردم که یادم بیاد توی وبلاگ ارسالش کردم یا نه. اما هیچی از آخرین جمله به بعدش یادم نمیومد.........................................خب حتی بعد پارگراف قبلی هم نتونستم چیزی بنویسم. چون کار داشتم یا...
دل و دماغ
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
کنار در آشپزخونه که بایستی درخت توی خیابون پشتی از تو پنجره پیداست. بهش خیره شده بودم. باد توی برگهاش میپیچید. تلالوء نور خورشید روی برگهای درخت اونارو مثل پولکهای روی لباس کرده بود که تو حرکت میدرخشند و سایه روشن میندازند. از زیباییش لذت میبردم. اصلا از هر موجودی، فارغ از جاندار یا بیجان، که...
تغییر
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
این مدت خیلی خودم رو نگه داشتم که گریه نکنم. در واقع خودمو نگه داشتم که بتونم استرس رو تحمل کنم ولی خیلی سخته. تو زندگی خیلیا اعتماد به نفس رو داغون میکنن. گاهی خانواده ، گاهی اساتید، گاهی همکاران، گاهی رئیست گاهی شاگردات.از خیلی از نسل تازه که بهش میگن زد متنفرم. از اینکه یه حرف ساده رو نمیفهمن. از...
این روزها
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
از عصر تا حالا وضو دارم. اما هنوز نماز نخوندم. چون ناراحت بودم. چون استرس دارم. هیچ کار دیگه ای انجام ندادم و همش میخوام برم نماز بخونم اما این حس استرس نمیذاره.سر چیزهای بیخود. شاید هم باخود. نمیدونم. چرا من این کار رو با خودم میکنم. انگار بعضی چیزها ژنتیکی به آدم منتقل میشه. مثلا این سیستم غلط اقت...