کنار در آشپزخونه که بایستی درخت توی خیابون پشتی از تو پنجره پیداست. بهش خیره شده بودم. باد توی برگهاش میپیچید. تلالوء نور خورشید روی برگهای درخت اونارو مثل پولکهای روی لباس کرده بود که تو حرکت میدرخشند و سایه روشن میندازند.
از زیباییش لذت میبردم. اصلا از هر موجودی، فارغ از جاندار یا بیجان، که بیتفاوت به زمانه و اتفاقاتش کار خودش رو میکنه لذت میبرم. از برگهای پولک پولکی درخت تو خیابون پشتی، از لکه ابر تو آسمون، از بوی تازگی صبح قبل از طلوع آفتاب، از نیلوفر پیچی که بیخیال توقع من، رنگش صورتی یه دست شد، از صدای خرو پف مادرم، از یالله گفتن بابا وقتی اومده خونه، از بوی ریحون، آه خدایا بوی ریحون ، ریحون ، ریحون...
کاش زندگی خلاصه میشد تو همین چیزها.
...............................................
دلم میخواد یه زندگی بدون استرس داشته باشم. میدونم آرزوی همه آدما همینه. میدونم این روزها به همه داره سخت میگذره. اما آدمایی مثل من که تو زندگی لحظات بدون استرسشون خیلی کم بوده فشار بینهایتی رو تجربه میکنن که غیرقابل تصوره. منظورم این نیست که اغراق کرده باشم. نمیدونم تو روانشناسی چه اسمی داره یا چی میگن بهش، اما یه استرس بدون دلیل مدام اذیت میکنه. گاهی دلم میخواد ساعتها گریه کنم چون نمیدونم دلیل اون همه تپش قلب و خفگی چیه. این روزها هر چیز کوچیکی دلهرهی زیادی بهم وارد میکنه. از رفتن سر کار فراریام اما باید برم. مدام منتظرم یه اتفاق بد بیفته و ... هیچ خواب درستی ندارم. تمام خوابهام آشفته و استرسزاست. با همه اتفاقات خوبی که میفته اما من اصلا ارامش ندارم.
قبلا فکر میکردم تدریس چقدر بهم ارامش میده اما این روزها ... تحمل نوجوونا برام خیلی سخته. دیگه دلم نمیخواد براشون وقت بذارم. گاهی اینقدر نفهمن که تو دلم میگم هرچی در آینده سرتون بیاد حقتونه. گاهی شنیدن درد دلهای بعضیاشون فقط انرژی رو ازم میگیره. این همه تلاش براشون فایده نداره. یا خودشون یا خانوادهشون.
چرا بعضی کارهای ناتمام سالها طول میکشن تا تمام بشن؟
چرا برای من این مبحث روی ماجراها و اتفاقات ساده رخ میده؟
چی جلوش رو میگیره؟
تازها به این فکر میکنم که شاید کسی دعا خونده و طلسمی کرده!
این روزها، البته شاید بهتره بگم سالها، گوش دادن به موسیقی بهم لذت نمیده. حتی وقتی تو ماشین خواهرم آهنگی چیزی میذاره، بیشتر اعصابم خورد میشه. نه روی خود موسیقی. روی ترانهها. نمیتونم فضای عاشقانهشون رو تحمل کنم. به نظرم بیخودی و دروغ میاد. نمیدونم احساس بدی بهم دست میده.
در زمان حاضر دوتا موسیقی که یکی از اساتید قدیمیم تو کانالش گذاشته بود دانلود کردم. قشنگ بودن. هوش مصنوعی خونده بود. ولی فقط همین.
دانلود کردم و باز هم گوش دادم. اما بهم نمیچسبه. چرا اینقدر با فضای رمانتیک مشکل پیدا کردم؟ شاید چون یادم میندازه که هیچ خبری تو زندگیم نیست.
حتی وقتی فیلم میبینم، یا دوستام از خاطرات و روزمرگیهای عاشقانهشون تعریف میکنن، هیچ درک یا حسی ندارم. چرا دوستم که از خودم بزرگتره این همه شور و اشتیاق برای پیشرفت تو هر چیزی داره ولی من نه؟
از اینکه اینطوری شدم ناراحتم اما کاری ازم بر نمیاد. حتی مادرم هم که هفتاد رو رد کرده انتظار دوست داشته شدن و محبت رو از طرف پدرم داره. اما من ... باور ندارم. هیچ محبتی رو واقعی نمیبینم. حداقل درباره خودم، انگار دنیا برای من تمام شده. میدونم شاید با اون حس استرس و اضطراب تناقض داشته باشه اما اون یه حس تحمیل شده و اعتیادآور از دوران کودکیه. بیشتر برای حفظ بقاست. حفظ شغل و درآمد، بیمار نشدن و سربار بودن، مراقبت از بقیه و چیزهای اینشکلی.
این مدت دوباره پارچه تهیهم چون لباس بشدت گرون شده. برای همین نقدی و قسطی تا تونستم خریداریم. اصلا وقت نکردم چیزی بدوزم. با اینکه خیلی ذوق پارچههام رو دارم اما در زمان حاضر که بهش فکر میکردم دیدم بیشتر از سر استرس خریداریم نه از سر خواستن. از سر اجبار گرونی تهیهم نه از سر خوشایند بودن و هدف داشتن. برای همین خریداری رو امروز دیگه تمام کردم.
کاش بتونم از زندگیم لذت ببرم. کاش بتونم مثل بقیه انتظار عشق داشته باشم. کاش بتونم بدون استرس زندگی کنم. کاش بتونم کمتر خودمو قضاوت کنم. کاش ... کاش...
بابا یه عادت خیلی بد داره. وقتی با تلفن حرف میزنه که در طول روز خیلی زیاد هم پیش میاد، مدام راه میره و تو همه اتاقها سر میزنه. گاهی حتی تو حیاط هم میره. فکر میکنم همه همسایهها از زندگی بابا و مکالماتش دقیقا باخبرن. حتی بیشتر از ما. در طول نوشتن این پست بارها اومد تو اتاق و هر بار احساس به شدت بدی داشتم و نزدیک بود یه بد و بیراهی بهش بگم.
خیلی عصبیم میکنه. همه رفتارهاش رو اعصابمه. مجبورم تحمل کنم.
بعضی وقتا نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. آغاز میکنم به ضایع کردنش یا مچگیری یا ... بعد مظلوم بازی در میاره، منم عذاب وجدان میگیرم. باز اعصابم خورد میشه. نمیتونم این همه تو خونه بودنش رو تحمل کنم. مرد نباید تو خونه باشه.. باید صبح بره سر کار بعدازظهر خسته و کوفته بیاد. که اگر از دستش عصبانی هم شدی به زحمتی که کشیده فکر کنی و خیلی خیلی محترمانه باهاش برخورد کنی.
میدونم احتمالا اونم مثل اکثر این مردم افسرده شده. اما خب تو خونه بودن که مشکلی رو حل نمیکنه. کاش یه رفیق داشت که هر روز یه سر بهش میزد. اما نداره. چرا اینطوریه. اینقدر منزوی بازی درآورد و همیشه مشغول کار بود که ...
ولش کن. حوصله ندارم زیاد دربارهش حرف بزنم.
زندگی با آدمای مسن خیلی سخته. مادر همش بیماره. داروهاش رو هر وقت خودش میخواد قطع میکنه هر وقت میخواد میخوره. پریشب صدای ناله و گریهش میومد، خیلی ترسیدم. رفتم پیشش، میگفت : "چرا این همه زن همسن و سال من، خیلی هم آدمای بدی هستن اما این همه بیماری رو مثل من ندارن و راحت زندگی میکنن."
حرفی نداشتم. برا همین رفتم به کار خودم برسم و اونم ادامه گریهش رو انجام داد.
هنوز مدارکم رو نبردم مدرسه تازه. باید چادر بزنم. شرط کار تو اون مدرسه همینه. من آدم مذهبی هستم. برای همین قبول کردم. اما نمیدونم از پسش بر میام یا نه. مخصوصا پاییز و زمستون که باید پالتو بپوشم.
خدایا کمک کن از شر این کارهای نیه تمام خلاص بشم. خدایا میدونم تو خیلی رحمان و رحیمی. میدونم در شان تو دعا نمیکنم. میدونم باید چیزهای خیلی بزرگتر و بهتری رو بخوام. اما الان فقط میخوام کمک کنی این کارهای عقب افتاده تمام بشن. کمک کن زندگیم سبک بشه. بذار اونقدر زنده بمونم که سبکبار برم. گناهام بار خودمه اما کمک کن تو دنیا باری رو دوش بقیه نذارم.
دلم میخواد گوشیم رو خاموش کنم و یه مدت تو اتاقم خودمو حبس کنم. با هیچکسی حرف نزنم و ارتباط نداشته باشم. از خونه بیرون نرم. فقط بخوابم. یا فقط گریه کنم. یک عالمه. کسی هم نپرسه چته. کسی هم ازم نخواد فلان کار رو انجام بدم. کسی هم ازم توقع نداشته باشه. فقط تنها باشم. تنهای تنها.
برچسب:
نویسنده: hichekheilibozorg