خرید بک لینک

هیچ خیلی بزرگ

چی بگم

پست قبلی رو وقتی نوشتم همونجور پای لپتاپ خوابم برده بود. صبح تو رختخواب یه عالمه فکر کردم که یادم بیاد توی وبلاگ ارسالش کردم یا نه. اما هیچی از آخرین جمله به بعدش یادم نمیومد.

........................................

خب حتی بعد پارگراف قبلی هم نتونستم چیزی بنویسم. چون کار داشتم یا مهمان اومد یا ... نمیدونم.

......................................

چی بگم؟ مادر چند روزه اجازه نداد که جوراب واریس رو براش بپوشم و الان رگ‌های پاش از قبل هم بدتر شده. چرا اینقدر سر سلامتیش و درمان لجبازی داره؟ چرا با من این کار رو میکنه؟

کاش فقط این بود، چند روزه دوباره اون میگرن بدی که میگرفت، اومده سراغش و دوباره اخلاقش از بد هم بدتر شده. امروز از روی درد و ناراحتی، کلی دعوا کرد که: "حتی بهم تعارف هم نمیکنید که پماد بزنید یا برام مسکن تزریق کنید یا ..." گفتم:" با تجربه‌ای که ازت دارم ترجیح میدم هر وقت خودت ازم کمک خواستی بیام سراغت.." اما خب مادر اصلا گوش نمیداد هی داد و بیداد و یه چیزهایی پشت سر هم گفتن که من اصلا نمیتونستم تشخیص بدم جمله‌هاش رو. دیدم فایده نداره گفتم: "همینا که میگی اشکال نداره، خیلی هم خوبه. اوکی ... باشه باشه..." از این جور چیزها دیگه. یه فدعه دیدم سکوت کرد و بعد ادامه داد: "بله خب تو از خداته که من نباشم و نیست بشم و تو راحت بشی و ..." ! اینقدر ور ور میکرد که من اصلا نفهمیدم در حال بد گفتن به خودشه و اینجور حرفا. جمع کردن این مکالمه خیلی سخت بود.

بعد هم سر ظهر رفت تو آفتاب داغ، یه چند ساعتی دراز کشید که شاید گرمای آفتاب دردش رو کم کنه و منو گذاشت توی یه وضعیت بدی که هی استرس داشته باشم که نکنه دور از جونش یه چیزیش بشه. کار همیشه‌ش همینه. کارهای غیرمعمول و عجیب غریب، حرف‌های عجیب غریب‌ و در نهایت دادن حس شدید احساس گناه و عذاب وجدان به طرف مقابلش و ...

حاصل‌ی همه اینا یه وضعیت حال به هم زنه که نمیدونی دقیقا چیه اما میدونی که فقط و فقط زمان حال مادر رو خوب میکنه و باید هی تحمل کنی تا این مدت هم بگذره.

هیچکسی نمیفهمه همه زندگیت تو این وضعیت بودن یعنی چی. و این فقط و فقط یه بخش کوچیک ماجراست.

.......................................

حال ندارم بیشتر ازین بنویسم.

برچسب: نویسنده: hichekheilibozorg تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی